دلم که می گیرد مثل پرنده دیوانه ی که عادت به قفس ندارد خودم را به در و دیوار جسم لعنتیم می کوبم . نمی دانم چرا از کبودی های گاه و بیگاه متعجب می شوم و یادم نمی افتد اینها سیلی های بی خبر زمانه ند . چه کنم؟ دلم گرفته . باید جیغ بزنم باید گریه کنم باید پناه ببرم به اغوش مادری ، پدری ... چه کنم که پدرم این روزها چشمهایش ملتمس آغوش است . و مادرم رقص کنان در آغوش بادها یادش هم نمی افتد که روزگاری فرزندی داشته .لعنت به دلی که بی موقع می گیرد .
برچسب:
نویسنده: متین رجبی